
زلزله اومده بود ..xa0xa0بچه ها توی حیاط جیغ میزدن و با خانواده هاشون تماس میگرفتن ..xa0من؟ توی سرما اوکنیو نگاه میکردم!xa0...
ادامه مطلب
منم به این نتیجه رسیدم که شعور و معرفت ربطی به سن و میزان تحصیل,ات و ثروت نداره ...xa0 مثلا اون آدمی که میدونه چقدر درگیرم و چند شبانه روز برای تمام کردن کارهام بیداری کشیدم، هی ترجمه میفرسته و مدام اصرار میکنه که یک روزه انجامش بدم، و وقتی ازش میخوام بفرسته برای دوستم تا کارش رو انجام بده، میگه این کارو نمیکنه چون باید به دوستم پول بده اما من چون آشنا هستم، پولی ازش نمیگیرم!! عایا این انصافه واقعا؟؟...
ادامه مطلب
فکر میکردم چرا روزهای آخر اینقدر کلافه بودم.. انقدر بال بال میزدم برای بلیط گرفتن و خانه رفتن.. چرا اون لحظه ای که اعلام کردن پرواز دو ساعت تاخیر داره، اونطوری دنیا رو زده بودن تو سرم.. آخه من انقدر هول؟ اون شب وقتی همینطوری چهارزانو نشسته بودم توی تختم و یک شماره ی ناشناس پیام داد که «خانم فلانی شما سالمید؟»، اون موقع بود که فهمیدم که چرا تموم اون روزا آشوب بود توی دلم ... ...
ادامه مطلب
رویا، عکس های تولدتو نگاه میکنم.. سه سال پیش، همین روزا.. که سفارش داده بودیم به شیرینی فروشی هستی برامون کیک با طرح نورتن دو جلدی بزنه!!و به جای دو کیلو و نیم، پنج کیلو زده بود و ما سر جمع ده نفر هم نبودیم!!! توی عکسای تولدت خودم و تو و لیبجن و افلاطون و نوشین و بهار رو میبینم که داریم از خنده روده بر میشیم.. و به این فکر می کنم که دو سال و خورده ای بود اینطوری نخندیده بودم تا چند هفته پیش که اوم...
ادامه مطلب
- سه تا بستنی قیفی گردویی، یه دونه بستنی لیوانی گردویی کوچک! ...
ادامه مطلب
پن کیک درست کردیم.. راستش تنها راهی که برای بیرون آوردنش از این بی حوصلگی به ذهنم میرسید، فقط همین بود .. انصافا تاثیر هم داشت .. کم کم انرژی گرفت و سرحال شد .. حواسم بود که میرفت یواشکی شکر اضافه می کرد و تا مشغول کاری میشدم، با قاشق هم میزد، که نفهمم.. اما نهایتا پن کیک خوشمزه ای از آب درآمد..xa0 بعد هم قول گرفت دفعه ی بعد که می آید، با قالب ستاره ای برایش درست کنم و رویش خامه بریزم! پ.ن.: حکایتِ...
ادامه مطلب
از آن روزی که نتیجه ی کنکور ارشد را زدند و من توی اتاقم زار زار گریه کردم، دو سال می گذرد.. آن روز هیچ ایده ای از این شهر و مردمانش نداشتم .. امروز حسرت میخورم که کاش سال های بیشتری از عمرم را اینجا زندگی کرده بودم.. چند روز دیگر این دو سال تمام می شود و من نمیدانم قرار است با دوری این شهر و این آدم ها چه کنم ... پ.ن.: دوره ی دیگری در راه است .. تجربه های خوب دیگری .....
ادامه مطلب
خواب هایم عجیب و غریب شده اند .. کاش تعبیرشان را می دانستم...
ادامه مطلب
«و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنمايد که کس آن راه نداند..» xa0 - دیوان شمس، غزل 765...
ادامه مطلب
درد ساختمان جدید بخش زبان و بی روح بودنش یک طرف .. گردن درد و دست درد ناشی از حمل کیف سنگین مدارک و هزار بار رفت و آمد کردن از این پله های دراز هم یک طرف ......
ادامه مطلب
یادداشتی که امروز برای ژاله فرستادم، جز حس های خوب این روزهای من بود ... از آن دوران فعال و پر نشاط کودکی که فکر میکنم من را از بقیه ی بچه های همسن و سالم به شکل عجیبی متمایز میکرد، سال ها میگذردxa0ولی بعید میدانم احساس خوب و صادقانه ای که از آن دوران در خاطرم مانده، هرگز پاک شود ... ...
ادامه مطلب
داشتم فکر میکردم که در زندگی ام هرگز فکر نکرده بودم که روزی جنوب میروم و رفتم ... و هیچ وقت فکر نکرده بودم که به غرب کشور بروم .. و دارم میروم ..xa0و زندگی به شکل عجیبی عجیب است!! ...
ادامه مطلب
پروپوزال عزیز، «وجود نازکت آزرده گزند مباد»...
ادامه مطلب
جناب اسکار وایلد، کاش زنده بودی و ریسپانس امشبم را می خواندی!...
ادامه مطلب
رویا از بهترین دوست هاییست که در تمام عمر داشته ام. من رویا را هیچوقت با هیچ نقابی ندیدم.. ندیدم که کسی جز خودش باشد.. xa0 رفیق مهربان من، تولدت مبارک.. با صدها کیلومتر فاصله، می دانم که همیشه نزدیکی.....
ادامه مطلب
دلم عجیب گرفته است.و هیچ چیز،نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج میشود خاموش،نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطرافنمیرهاند.و فکر میکنمکه این ترنم موزون حزن تا به ابدشنیده خواهد شد... #سهراب سپهری ،xa0به مناسبت 15 تیر، زادروزش.....
ادامه مطلب
صبحی که با تولد رفیق و هم اتاقی گلمان در کافه دلفین آغاز xa0شد و قایق ران مهربانی که ما را مهمان یک سفر دریایی زیبا کرد و لپ تاپ عزیزتر از جانی که بعد از یک ماه بالاخره سالم به آغوش خانه بازگشت!!!!xa0...
ادامه مطلب
جمع های ساده و صمیمی را دوست دارم.. و از شلوغی و تجملات و پیچیدگی بیزارم. دیشب از معدود جمع های این مدت بود که واقعا خوش گذشت.. با وجود اینکه هرکداممان مشغول کار و درس و زندگی شده ایم اما هیچ چیز صمیمیت این جمع را کم نکرده است.. ممنون از همکلاسی های دوره کارشناسی که رفیق به معنای واقعی هستند.....
ادامه مطلب
این همه تلاش کرده بودم تا فرصتی پیش بیاید و بروم سینما. آنوقت به جای تعریف کردن از فیلم، ذوق سینمای جدید و نزدیکی اش به مترو را می کردم!!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
ادامه مطلب
در کمتر از پنج دقیقه بدون مراجعه ی حضوری و فقط با یک پیام تلگرامی به کارشناس بخش، مشکل انتخاب واحد حل شد! چرا نباید تکنولوژی را دوست داشت؟!...
ادامه مطلب