راستش تنها راهی که برای بیرون آوردنش از این بی حوصلگی به ذهنم میرسید، فقط همین بود ..
انصافا تاثیر هم داشت .. کم کم انرژی گرفت و سرحال شد ..
حواسم بود که میرفت یواشکی شکر اضافه می کرد و تا مشغول کاری میشدم، با قاشق هم میزد، که نفهمم..
اما نهایتا پن کیک خوشمزه ای از آب درآمد..
بعد هم قول گرفت دفعه ی بعد که می آید، با قالب ستاره ای برایش درست کنم و رویش خامه بریزم!
پ.ن.: حکایتِ امشبِ عمه زهرا و دریا 

ما را در سایت پرنیان صورتی دنبال میکنید
برچسب: خوشمزه,
نویسنده:
بازدید: 144