
اون شب ساعت یک وقتی پیام دادی، ناخودآگاه چند سال پیش رو جلوی چشمام تصور کردم.ساعت نه صبح بود. نه صبح یک روز جمعه.من که هرروز تا لنگ ظهر خوابم، نمی دونم چطور اون صبح جمعه اونم ساعت نه بیدار بودم. حوصلم سر رفته بود و راه افتادم رفتم ملاصدرا..ملاصدرا؟ ساعت نه صبح؟ جمعه؟ مگه مغازه ای بازه؟ آدمی هست؟ کتا...
ادامه مطلب
از آن روزی که نتیجه ی کنکور ارشد را زدند و من توی اتاقم زار زار گریه کردم، دو سال می گذرد.. آن روز هیچ ایده ای از این شهر و مردمانش نداشتم .. امروز حسرت میخورم که کاش سال های بیشتری از عمرم را اینجا زندگی کرده بودم.. چند روز دیگر این دو سال تمام می شود و من نمیدانم قرار است با دوری این شهر و این آدم ها چه کنم ... پ.ن.: دوره ی دیگری در راه است .. تجربه های خوب دیگری .....
ادامه مطلب
خواب هایم عجیب و غریب شده اند .. کاش تعبیرشان را می دانستم...
ادامه مطلب
یادداشتی که امروز برای ژاله فرستادم، جز حس های خوب این روزهای من بود ... از آن دوران فعال و پر نشاط کودکی که فکر میکنم من را از بقیه ی بچه های همسن و سالم به شکل عجیبی متمایز میکرد، سال ها میگذردxa0ولی بعید میدانم احساس خوب و صادقانه ای که از آن دوران در خاطرم مانده، هرگز پاک شود ... ...
ادامه مطلب
ای حرمت ملجع درماندگان دور مران از در و راهم بده.....
ادامه مطلب
هر شب همان خواب .. همان دویدن ها.. همان نرسیدن ها.. همان گریه های صبح .. همان درد .. xa0 چرا تکرار میشود .. چرا ......
ادامه مطلب