
از آن روزی که نتیجه ی کنکور ارشد را زدند و من توی اتاقم زار زار گریه کردم، دو سال می گذرد.. آن روز هیچ ایده ای از این شهر و مردمانش نداشتم .. امروز حسرت میخورم که کاش سال های بیشتری از عمرم را اینجا زندگی کرده بودم.. چند روز دیگر این دو سال تمام می شود و من نمیدانم قرار است با دوری این شهر و این آدم ها چه کنم ... پ.ن.: دوره ی دیگری در راه است .. تجربه های خوب دیگری .....
ادامه مطلب
یادداشتی که امروز برای ژاله فرستادم، جز حس های خوب این روزهای من بود ... از آن دوران فعال و پر نشاط کودکی که فکر میکنم من را از بقیه ی بچه های همسن و سالم به شکل عجیبی متمایز میکرد، سال ها میگذردxa0ولی بعید میدانم احساس خوب و صادقانه ای که از آن دوران در خاطرم مانده، هرگز پاک شود ... ...
ادامه مطلب