
راستش نمیدونم بار چندمیه که دارم خانه ی عروسک ایبسن رو میخونمولی امروزxa0قلبم رو به شدت به درد آورد وxa0یادم نمیاد که دفعات پیش هم همین حس رو تجربه کرده باشم.xa0نمیدونم چرا.. نمیدونمxa0دیگه میتونم نورا رو درک کنم یا نه.. و اصلا نمیدونم که می تونم از این به بعد بازم ازش به عنوان یکی از نمایشنامه هایی که دوس دارم یاد کنم یا نه ..فقط فکر میکنم زندگی یک باره .. یک بار!xa0...
ادامه مطلب
هربار که مریض میشوم، صحنه ی آخرین روز کلاس فیزیک برایم تداعی میشود! هنوز همان اندازه تلخ .. همان قدر پر درد ......
ادامه مطلب
هرچقدر هم که شب ها از فکر ددلاین (ها) خوابت نبرد، می دانی که راهی نیست جز این که بشود ... xa0...
ادامه مطلب
گاهی می شود که آدم تلاش میکند فقط و فقط چند کلام بنویسد از خودش .. از حالش.. از کارهای روزمره اش .. از غم و حتی از شادی هایش .. و نمیتواند! و نمی دانم این طلسم چیست که گاه گاهی ما آدم ها دچارش می شویم. اما خوب می دانم که دردناک است .. دردناک ......
ادامه مطلب